
بالاخره پیک رهایی از راه رسید و مسافر خسته ام را با خود برد
وقتی میرفت چه خسته و تکیده بود
وقتی پرمی کشید تا برود دردهایش بر زمین میریخت
رنج هایش کم میشد و سبک و سبک تر پر میگرفت
من اما هنوز مات و غمناک رفتنش مانده ام
من اما همه جا را به دنبال نگاههای خسته ی به سقف دوخته اش جستجو میکنم
نگاه هایی که با تارو پود فرش و پرده های اتاقم در هم آمیخته میشد
جان میگرفت
و با غم و بی تابی های دل خسته م
در فضای اتاق جاخوش میکرد
کسی به خوبی نمیداند که برمن و مسافر خسته ام در این چند سال چه گذشت
کسی نمیداند که چه قدر دل بی پناه و دردمندش وقتی او را تیمار میکردم
و دستان خسته اش را در دستم میگرفتم
و در مقابلش مینشستم ارام میگرفت
....................
تنها خدا میداند و من و مسافری که کوچ کرده

ما را در سایت فصل سرد چشمانم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 49