
xa0از اینجا ... که هستم تا آن جا که تو هستی وجب به وجب دلتنگم ......
ادامه مطلب
شعرهایم بی محل بودند و تلخگاه از جنس غزل بودند و تلخذوب شد دل پشت پلکی آشنا چشمهایی که عسل بودند و تلختا که سردم شد در آغوشم فشردآن پتوها که بغل بودند و تلخ قصه ی خون خوردن از یار خودیقصه هایی از ازل ...
ادامه مطلب
برای پایی که نمیدودنه کفش میپوشمنه جوراباماxa0گاهی تمام مغزم رااز ذهن بیرون میکشمو زیر دوش کیسه میزنممبادا بویش جز شعر و لبخند باشداما باور کنxa0گاهیلبخند شعرم هممثل بوی جوراب پای نشستهمی آزارددلی را که بیخواب استو منxa0زانوی سکوتم را بغل میگیرمو هق هقدلم را میشویم...مانی ...
ادامه مطلب